ژيوار |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
من آمده ام وای وای من آمده ام...
به اسرار داش روزبه گل...ملقب به برزوو خان و با عنایت به پایان یافتن امتحانات دانشگاه...و همچنین نیل به اهداف بلند .کوتاه و میان مدت ...چنین شد که شد...و اگر چنین نمیشد که نمیشد... .خلاصه کلام ختم کلام...من آمده ام وای وای من آ مده ام... .
| لینک | ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ - عبدالرضا جلالی |
بيکاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی چی هی می گین آمار بیکاری داره میره بالا و ما هیچ راهی برای مبارزه با اوووون نداریم.چرا چرت و پرت می گین ؟
این همه کااااار.
با با این مردم همونایین که وقتی بچه بودن از بس که خنگ بودن وقتی یه بالشت بهشون می دادی هزار فکر خوب و بد می کردن و خلاصه یا باهاش دوست می شدن یا اگه خیلی بچه خوب و با وجدانی بودن در برخی مواقع باهاش ازدواج هم می کردن تا هم نیمه خالی ایمانشون رو پر کنن، هم در سنین بچگی دنبال بازی های بچه گانه و بچه و بازی و اینجور چیزا نرن و به زبان ساده تر با همدیگه دکتر بازی نکنن.
خلاصه من یه پیشنهاد دارم که هر کس می تونه عملیش کنه اما این مهم بوسیله بانوان محترم راحت تر انجام
می پذیرد.اوووونم اینه که : در هر نقطه از نقشه جغرافیا (البته جغرافیای داخلی کشور عزیزمان ایران ) که می توانیید و با هر شدت ممکن (هر چه بیشتر بهتر ) با هر وسیله نقلیه ای که سوار هستید ( از پیکان گرفته تا فراری ) به هر شیئ، جاندار، انسان، حیوان، مگس و غیره که ممکن است ضربه بزنیید...(یا بقولی تا می تونین تصادف کنین ).
اونوقته که پیر و جوون، کوچیک و بزرگ وزن و مرد از هر جا که بتونن خودشونو برای ارائه نظریه کارشناسی تصادفات، حتی زودتر از پلیس به محل رسونده و تا ساعتها، حتی پس از فوت مضروب، همونجا می مونن و حال می کنن.
تنها در اون موقست که همه ملت بزرگوار از معذل بیکاری خلاص می شن و آمار بیکاری هم میاد پایین.
این وسط شرکت های بیمه و صافکاری نقاشی ها هم یه پولی گیرشون میاد.
به عنوان مثال می شه یه اگهی به شکل زیر هم در روزنامه های کثیرالانتشار چاپ کرد :
شرکت برخورد سبز، جهت رانندگی در سطح شهر دعوت به همکاری می نماید
شرایط :
1.خانم مجرد بین 18 تا 28 سال ( جهت برخورد با اوتومبیل های گران قیمت با راننده جوان ) بدون محدودیت تعداد.
2.خانم مجرد بین 30 تا 40 سال (جهت برخورد با اوتومبیل های تولید داخل مدل بالای 80 )
3.خانم متعهل بین 40 تا 50 سال (جهت برخورد با عابرین پیاده، دارای خودرو سنگین (حداقل وانت))
4.خانم بالای 50 سال (جهت برخورد با اوتومبیل های پیکان، رنو، آردی و روا ) بدون هیچ محدودیتی.
5...................
6......................
7........................
وغیره.................| لینک | ۱۳۸٦/۸/۱٦ - عبدالرضا جلالی |
راهکار شرعي رفع مشکل ترافیک!
آخ اگه می شد یه روز منو بزارن جای یکی از این نوووومایندگااااان محترم و سیگاری کش (ا ا ا ببخشید این یکی رو دیگه براستی اشتباه کردم ) منظور زحححمت کش بود، خلاصه اگه می زاشتن، بجای اینکه بشینم و برای حل مشکل ترافیک، اینهمه به خودم فشار فکری و جسمی بیارم و قانون ذوج و فرد و سهمیه بنزین تصویب کنم ،تمامی سال رو ماه رمضون اعلام می کردم.آخه ملت بزرگوار واسه بی بنزینی و ذوج و فرد، راه تقلب پیدا میکنن اماااااااااااااااااااااا واسه مسائل شیکمی و دیدن سریال الیاس قدسی رو داد پژوهان روخفت کرد و هستی با بردیا رفتن سراغ حاجی، هیچ راه حلی ندارن و با کمال میل میشینن روش...یعنی توش...ای بابا مقصود پاش بود.
خلاصه اینجوری هم الیاس با پژوهان شبا که پیش هم می خوابن، چون همه می بیننشون نمیتونن زیر آبی برن،همم خیابونا خلوت می شن و دیگه ترافیک بی ترافیک.
| لینک | ۱۳۸٦/٧/٢٤ - عبدالرضا جلالی |
صندلی کهنه ای در اتوبوس شرکت واحد !
این صندلیه پاره پوره ی ما وقتی جوون و تر و تمیز و نو بود...اگه میدونست قراره یه روز اینقدر مهم و سرنوشت ساز باشه سعی می کرد انقدر راحت به هر کی که میومد و می خواست نشیمنگاه مبارک رو بزاره روش و حتی این اجازه رو به خودش بده که گاه و بی گاه یک نسیم گرم تابستونی هم ول بده وخلاصه از این حرفا اجازه نده و کم کمش یه سوزنی چیزی (البت سوع تفاهم نشه ) میذاشت زیر نشیمنگاهش که طرف یه گریزیم به یکی از شهرای مجاور تهران (اوون طرف کرج نرسیده به زنجان ) بزنه و خیلیم خوش وخرم عملیات راحت سازی رو انجام نده.
می پرسین چرا...؟الان می گم.
خلاصه داستان از اونجا شروع شد که من می خواستم برم سر کار...
مثل همیشه ماشین رو دم ورودی محدوده طرح ترافیک پارک کردم و رفتم پریدم تو اوولین اتوبوسی که رسید.از اونجایی که ممکن بود تا چند دقیقه دیگه همون اولین میله خالیم گیرم نیاد، بی خیال صندلی خالیا شدم و همون جا وایسادم.
اتوبوس بسرعت نووووور پر شد و ما هم به شکل آب لمبو چماله شدیم.
داشتم دور و برم رو نگاه میکردم که ییهو راننده محترم دو بامبی زد رو ترمز که هم ایسگاه رو رد نکنه و هم عملیات ام.پی.تری سازی مسافرارو انجام بده ، بلکه دو تا مسافر بیشتر جا بشن.
تو همین حال و هوا بودم که دیدم یه پیره مرد نحیف مردنی داره به کمک عصا و بصورت سینه خیز خودش رو از پله های اتوبوس میکشه بالا.البت اینم بگم که سه عدد جوون هیکلی گردن کلفت (یا به زبان امروزی...گوولاخ ) درست بالای پله ها وایساده بوودن، ولی از اوونجایی که این جماعت از فضولی بدشون میاد و بر خلاف اون عاشق خنده و شادی هستن، نه تنها به پیره مرده کمک نکردن، بلکه حسابی اداشم در اوردن.
خلاصه، پیره مرده به هزار زحمت خودش رو کشوند تو اتوبوس و مثل چی پهن شد رو زمین.
بیچاره تا به خودش اوومد، دستشو دراز کرد و شولوار...یعنی همون شلوار....یه جوون ۲۴...۲۵ سالرو گرفت و گفت :
پیره مرد : پسرم...پسرم...من پیره مرد ۱۲۰ سالمه و از بیماری پوکی استخان و هزار درد و مرض دیگه رنج میبرم.میتونم خواهش کنم بلند شین من بشینم...؟
جوون : پیره مرد، مگر نمی دانید ماه مبارک رمضان است و بنده روزه هستم...و نعوض و به لله روده کوچکتر مشغول بخار پز کردن روده بزرگتر است.حال هم تا با خوردن تو روزه ام را ابطال نکرده ام برو...باشد که خداوند روزیت را انشاالله در جایی دیگر مقدور نماید...
جوونه این رو گفت و یه ضربه آروم هم با تمام قدرت با نوک کفش به پیره مرد زد و روش رو کرد اونور.پیره مرد کشون کشون و با پای شکسته از ضربه اون جوون به سمت صندلی بعدی رفت.
اما این بار یه پسر بچه دبستانی و تپل با یه کووله پشتی باربی نشسته بود.تا با دست پای پسررو گرفت که بگه جاشو بده بهش یه صدای کلفت و یه دست کلفتر یقشرو از پشت گرفت و گفت : آهای مرتیکه حمال عوضی ماااااادر .....(به علت مسائل ادبی و بی ادبی از بازگویی جملات بعدی خودداری میشود)....پای بچه منو ول کن پیره مرد خرفت بچه باز...بدمت دست پلیس تا چووب تو آستینت کنن..؟مرد گنده این حرفارو با چاشنی فحش ناموسی بار پیره مرد می کرد و با مقداری مشت و لگد ازش احوال پرسی میورد تا پیره مرد مرررررررد.
اوووخی....
از اوون به بعد بود که در راستای نگهداری از جانم ، دیگه سوار اتوبوس نشدم.
حالا دیدین اوون صندلی چقدر با لرزش بوود و باعث شد که :
۱.چند نفر بخندند.
۲.یک نفر روزش رو کامل نگه داره.
۳.یکی به جرم قتل بره زندان و بعدشم پخ پخ بشه.
۴.یکی هم بمیره و از درد و مرض روحی و روانی و کمی هو بدنی راحت بشه.
۵.یکی هم از کار و زندگی بیفته و از بی کاریش به وبلاگ نویسی روی بیاره.
خوب اینم از داستان امروز ما...
هیچ فایداه ای نداشت از بی کاری بهتره.
پایان
| لینک | ۱۳۸٦/٧/٢٠ - عبدالرضا جلالی |
اگه گفتم ژیوار یعنی چی؟
ژیوار در زبان پارسی، به چم (به معنی ) زندگی یه.
چونکه بقولی زندگی بهتر از اوووون نمی شه، منم این اسم رو برای وبلاگم برگوزیدم..ای بابا .همش اشتباه لپی، شایدم دو لپیه ها .منظورم بر گزیدم بود.
فعلن من تا نوشته بعدی چیزی و حتی چیزایی شایدم نمیدونم.و چون منم نمیدونم همان به که شما هم چیزی ندونین و نپرسین و حتی با خودتونم حرف نزنین .میپرسین چرا....؟
آخه چرا میپرسین چرا...؟مگه نگفتم نپرسین.
ااااااااااااااا....من که چیزی نگفتم...
| لینک | ۱۳۸٦/٧/۱٦ - عبدالرضا جلالی |
آسمون گریش گرفته (شایدم جیشش گرفته )
امروز ۱۵/۰۷/۱۳۸۶ خورشیدی پاییز با اومدنش گریه آسمون در اورد.
ببینید تهران دوده ای چطوری با یه عشق بازی (به قول الیاس ) تمیز و خوشبو میشه.
جاتون خالی الان درست روبروی خانه هنرمندان نشستم دارم درختای بارون زده و بلند پارک رو دید میزنم.عجب چیزایین ....ا ا ا ا ببخشید اشتباه لپی بود.منظورم این بود ( چقدر درختهای خوش سیمایی هستند ).خلاصه هوا هم خوبه.منم هم خوبم داداشم.
حالا بعدن بازم اگه حال کنم چیز ( مطلب ) می نویسم.

| لینک | ۱۳۸٦/٧/۱٥ - عبدالرضا جلالی |
این وبلاگ متعلق به عبدالرضا جلالی می باشد
| لینک | ۱۳۸٦/٤/۱٤ - عبدالرضا جلالی |

